دلسوخته

!بیا دل سوتگان گرد هم آییم,که درد سوته دل را دل سوته داند

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است


كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي

بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم

و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم

خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر

!!! روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 21:1  توسط محمد جلالپور  | 

عذر خواهی

با سلام خدمت دوستان گرامی!!!!!!!!!

شرمنده یه چند وقتی نبودم چون اصلا نبودم!!!!!!!!

یعنی خدمت بودم!!!!!!!حالا که برگشتم قول میدم به روز باشم!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 12:53  توسط محمد جلالپور  | 

اگر چه چشم ندارم

اگر چه چشم نداری ولی دوست دارم

 

اگر چه چشم ندارم ولی دوست دارم

 

 

می خوام برات تعریف کنم قصه ای پر غصه و غم

 

 

 

می خوام که خوب گوش بدی تا نکنه که بیاری کم

 

 

قصه من حقیقته،قصه ای بی چون و چرا

 

 

می خوام شما گوش بکنین آی دخترای بی وفا

 

یه روزی زیر آسمون یه دختر و یه پسری

 

رفیق میشن با هم دیگه میکنن از هم دلبری

 

این پسره دختره را خیلی زیاد دوسش داره

 

تو دوستیشون برای اون هیچ چیزی کم نمی زاره

 

تلخی قصه اینه که دخترک قصه چشاش

 

نمی بینه عاشقشا،این شده غصه ای براش

 

واسه همین میگه خدا مگه گناه من چیه؟

 

 

که نمی تونم ببینم عاشق با وفام کیه؟

 

 

آخر یکی پیدا شد و به دختره چشماشا داد

 

حالا فقط منتظره تا دلبرش از راه بیاد

 

وقتی اومد دید پسره مثل خودش چشم نداره

 

گفت واسه ما دخترا دل بریدن کار نداره

 

وقتی دیگه می خوست بره اون از پیشش یواش یواش

 

 

پسره گفت:برو ولی مواظب چشام تو باش!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 10:42  توسط محمد جلالپور  | 

دوست دارم

وقتي 5 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... تو از من پرسيدي "يعني چه؟"

وقتي 15 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... تو سرخ شدي... به پايين نگاه کردي و

لبخند زدي...

وقتي 20 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... سرت را روي شانه هايم گذاشتي و

دستانم را گرفتي... ميترسيدي من ناپديد شوم...

وقتي 25 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... تو صبحانه آماده کردي و روبروي من

خوردي و پيشاني مرا بوسيدي و گفتي "بهتر است عجله کني، داره دير ميشه"

وقتي 30 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... گفتي "اگر واقعا عاشق من هستي،

لطفا بعد از کار زود به خانه برگرد"

وقتي 40 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... همانطور که ميز غذاخوري را تميز

ميکردي گفتي "باشه عزيزم اما الان وقت کمک کردنت به بچه مان با نظر خودش

است"

وقتي 50 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... تو صورتت را در هم کشيدي و به من

خنديدي...

وقتي 60 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... تو به من لبخند زدي...

وقتي ۷0 ساله بودي، گفتم دوستت دارم... با گيلاسهاي پرمان روي صندلي گهواره

اي نشستيم... من نامه هاي عاشقانه تو را که 50 سال پيش براي من فرستادي

ميخوانم...

با دستهاي در دست هم...

وقتي 80 ساله بودي، گفتي دوستم داري...

من به جز گريه چيزي نگفتم...

آن روز بايد شادترين روز زندگي من باشد! چون تو به من گفتي که دوستم داري...!!!

لطفاً از کساني که دوستشان داريد قدرداني کنيد... حالا که اين شانس را داريد به

آنها بگوييد که دوستشان داريد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:20  توسط محمد جلالپور  | 

عشق

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند

انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان : یواش تر برو من می ترسم

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم

مرد جوان: خوب اما اول باید بگی خیلی دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم حالا می شود یواش تر برونی؟

مرد جوان : مرا محکم بگیر

زن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری؟

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا بر داری و روی سر خود بگذاری اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه ......

روز بعد واقه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد

یکی از دو سرنشینان زنده ماند و دیگری در گذشت ....

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند

با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ... .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:13  توسط محمد جلالپور  | 

زندگی

  زندگی
 
  گفتم زندگي چند بخش است؟؟
گفت:: دو بخش
گفتم كدامند؟؟
گفت : كودكي، پيري
گفتم: پس جواني چه شد؟؟
گفت : با عشق ساخت...... با بي وفايي سوخت..... با جدايي
مرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:11  توسط محمد جلالپور  | 

پسرک

 پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلی‌ای که شاید یک روز تو هم

بشینی.

کمی اونطرف‌تر پیرمرد نشسته بود روی صندلی‌ای که شاید تو یک روز بشینی.

پسرک و دخترک حرف می‌زدن و پیرمرد نگاهشون می‌کرد گاهی هم به تکه عکسی

که توی دستش بود چشم می‌دوخت و بغض می‌کرد. یک دفعه دختر بلند شد و رفت

ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه

نمی‌خوان همدیگر رو ببینن.

پیرمرد در حالی که اشک می‌ریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونه‌اش

گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به

سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ...

پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی‌ای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید

روزی بشینی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:10  توسط محمد جلالپور  | 

سخنان

سلام دوباره. امروز من بعد از وقفه ای دراز مدت برگشتم.این سری میخوام یه مجموعه از

عقاید بزرگانا براتون تو وبم بیزارم.

 

 

 

”من با زمان قرار همزیستی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرتبا مرا دنبال کند و نه من از

او فرار کنم،  بالاخره که روزی بهم خواهیم رسید“

 

 

(ماریو لاگو)

 

 

 

”هرگز در مسیر پیموده شده گام برندارید، زیرا این راه تنها به همان جائی می رسد که دیگران

رسیده اند.“

 

 

(گراهام بل)

 

 

 

”در عشق همیشه قطره ای جنون هست و در جنون هم همیشه قطره ای عقل“

 

 

 

(فردریک نیچه)

 

 

 

” گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بستار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند،

                     زمان  راآغاز و پایانی نیست.“

 

 

(ویلیام شکسپیر)                        

 

 

” بسیاری مردم شادی های کوچک را بامید خوشبختی بزرگ از دست می دهند.“

      

 

 

    (پرل س. باک) 

 

 

 

” درک زندگی تنها با نگاه به گذشته میسر است،

 اما زندگی کردن، تنها با نگاه به آینده.“   (سورن کیرکگارد)

 

” وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی ها

را تکرار کرد.

 

 

     (برتراند راسل)

 

 

 

” اگر می توانستم به جوانی بازگردم، بازهم تمام همان اشتباهات    را می کردم، اما قدری

زودتر“                   

 

(تالولا  بنکهد)

 

 

” هیچ چیزی نمی توان به کسی یادداد، اما می توان باو کمک کرد تا پاسخ ها را در درون خود بیابد.“         

 

 

(گالیلئو گالیله)

 

 

” کسانی هستند که با ما صحبت می کنند و ما به آنها گوش نمی دهیم؛ کسانی هستند که ما

را آزار می دهند و جراحت ماندگاری باقی نمی گذارند، اما کسانی هم هستند که تنها سرراه

زندگی ما قرار می گیرند و مهر و نشان شان را برای همیشه بر ما می

گذارند.“                                                                                 

 

(سیسیلیا میرلز)

 

 

” فلسفه حقیقی آن است که دیدن دنیا را دوباره بیاموزیم.“ 

 

 

 (مرلاو – پونتی)

 

 

” عشق بهترین نغمه در موسیقی زندگی است. انسان ِ بدون عشق، هرگز با  همسرائی

باشکوهِ بشریت همنوا نخواهد شد.                

 

 

        (روک شنایدر)

 

 

” وقتی کمتر سزاوارم بمن مهر بورز،

 آخر آن زمان نیازمند ترم“

           

 

        (ضرب المثل چینی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 18:21  توسط محمد جلالپور  | 

نامه ویکتور هوگو

بعد از یه وقفه چند روزه دوباره درخدمت شماییم!!!

این بار میخوام یکی ازنامه های ویکتورهوگو را براتون شرح بدم.

 

قبل از هرچیزبرایت آرزو می کنم که عاشق شوی،واگرهستی،کسی هم به توعشق بورزد و

اگر اینگونه نیست،تنهاییت کوتاه باشد،وپس ازتنهاییت،نفرت ازکسی نیابی،آرزومندم که اینگونه

 پیش نیاداما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی،برایت همچنان آرزو دارم

 دوستانی داشته باشی،ازجمله دوستان بدوناسازگار،برخی نادوست وبرخی دوستدارکه

دست کم یکی درمیانشان بی تردیدمورد اعتمادت باشدوچون زندگی بدین گونه است...

برایت آرزومندم دشمن نیز داشته باشی نه کم ونه زیاد درست به اندازه، تاگاهی باورهایت

رامورد پرسش قراردهند،که دست کم یکی ازآنهااعتراضش به حق باشدتاکه زیاد به خودغره

نشوی...
 
ونیز آرزومندم مفید فایده باشی،نه خیلی غیرضروری تادرلحظات سخت،وقتی دیگرچیزی باقی

 نمانده است،همین مفیدبودن کافی باشد تاتو راسرپانگاه دارد...

همچنین برایت آزومندم صبورباشی،نه باکسانی که اشتباهات کوچک می کنندبلکه باکسانیکه

اشتباهات بزرگ وجبران ناپذیر می کنندوباکاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی...
 
وامیدوارم اگر جوان هستی،خیلی به تعجیل،رسیده نشوی واگر رسیده ای،به جوان نمایی

اصرار نورزی،واگرپیری،تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هرسنی خوشی وناخوشی خودش را

دارد ولازم بگذاریم درماجریان یابد...

امیدوارم که دانه ای هم برخاک بفشانی هرچندخرده بوده باشدوباروییدنش همراه

شوی،تادریابی چقدر زندگی دریک درخت وجود داردبه علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا

درعمل به آن نیازمندی . وسالی یکبارپولت راجلو رویت بگذاری وبگویی:این مال من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

ودر پایان،اگرمردباشی،آرزومندم زن خوبی داشته باشی،

واگر زنی ،شوهر خوبی داشته باشی که فردا خسته باشید،یاپس فرداشادمان،بازهم ازعشق

 حرف برانید تا ازنو بیآغازید...

اگرهمه اینهاکه گفتم برایت فراهم شد،دیگرچیزی ندارم برایت آرزوکنم...........

 

ویکتور هوگو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 21:45  توسط محمد جلالپور  | 

ضدحال اساسی

این پست یه مطلب طنزه ولی بعدنیست ازاین دختر خانم مکزیکی کم نیاوردنو یادبگیریم

خب بپردازیم به داستان:


دختر جوانی ازمکزیک برای یک ماموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.پس از

دوماه،نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کندبه این مضمون:

لورای عزیز،متاسفانه دیگرنمی توانم به این رابطه ازراه دور ادامه بدهم وبایدبگویم که دراین

مدت ده باربه توخیانت کردم!!!ومی دانم که نه تو ونه من شایسته این وضع نیستم. من را

ببخش وعکسی که به توداده بودم برایم پس بفرست.

باعشق روبرت

دختر رنجیده خاطراز رفتار مرد،ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی از

نامزد ، برادر، پسرعمو ، پسردایی،... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی

بودن باعکس روبرت(نامزد بی وفایش)دریک پاکت گذاشته وهمراه بایادداشتی برایش پست

می کند،به این مضمون:

روبرت عزیز،مراببخش، اماهرچه فکرکردم قیافه تورا به یاد نیاوردم،لطفا عکس خودت راازمیان

عکس های توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان....


امیدوارم خوشتون اومده باشه.....بابهترین آرزوها

 

 

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 10:19  توسط محمد جلالپور  | 

خودش نیست

باعرض سلام به خدمت دوستان عزیز!دراین مدت من ومحمد تو دوران امتحاناتمون بودیم ونتونستیم خدمت گزارشما باشیم!

حالا وبلاگمون رو با این پست جدید دوباره یه جونی بهش میدیم تاازاین رکود بیرون بیاد!

این پست جدید یه شعره از زنده یاد قیصر امین پور که فکر کنم این پست شمارا هم مثل من به تامل وا داره!!!

 

 

در این زمانه هیچ کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

همین دمی که رفت وبازدم شد

نفس نفس،نفس نفس خودش نیست

همین هواکه عین عشق پاک است

گره که خودباهوس خودش نیست

خدای مااگر که درخودماست

کسی که بی خداست ،پس خودش نیست

دلی گردخویش می تند تار

اگرچه قدر یک مگس،خودش نیست

مگس،به هرکجا،به جزمگس نیست

ولی عقاب درقفس ،خودش نیست

توای من،ای عقاب بسته بالم

اگرچه برتو راه پیش وپس نیست

تودست کم کمی شبیه خودباش

دراین جهان که هیچ کس خودش نیست

تمام درد ماهمین خودماست

تمام شد،همین وبس:خودش نیست

 

امیدوارو خوشتون اومده باشه........

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 18:33  توسط محمد جلالپور  | 

بهشت و جهنم

جهنم و بهشت(یک تفاوت واقعی)

 

مردی در باره جهنم و بهشت با خدا صحبت میکرد.از خدا پرسید من میتوانم جهنم و بهشت را ببینم؟

 

خدا گفت با من بیا من آن دو را به تو نشان خواهم داد.

 

 برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 16:21  توسط محمد جلالپور  | 

کوه نورد

داستان درباره یک کوهنورد است که می‌خواست از بلندترین کوه‌ها بالا برود.

او پس از سال‌ها آماده‌سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد

 ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می‌خواست،

 تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

 

 

 

داستان قشنگیه اگر میخواین ببینین آخرش بر سر این کوه نورد چی میاد ادامه مطلبا بخونین!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 10:31  توسط محمد جلالپور  | 

مایاها و پیش گویی های آنها

تواین پست میخوام شما رو بامایاها آشناکنم!!!

آیا شما مایاها را می شناسید؟آیامی دونیدکجازندگی می کردند؟

ومهمترازهمه اینا می دونید چه پیش گویی هایی درموردآینده زمین کردند؟!؟

برا آشنایی با مایاها این پستوبخونین!!!

حدودا برای مدت 6 قرن، از سال 300 تا 900 میلادی، تمدن مایا در زمینهای پست گواتمالا و مکزیک کنونی رونق گرفت. بسیاری از مایاها در شهرهایی مثل تیکال، پالنگ کی و کوپان زندگی می کردند. حاکمان آنها در این نواحی عبادتگاههای هرمی شکل، قصرها، بازار و میدانهای تجارتی و زمینهای ورزشی بسیار زیبایی ساختند . آموزش هنر و تجارت رونق پیدا کرد و نویسندگان با استفاده از عکسها و نقشهای سمبلیک، یک سیستم نوشتاری ایجاد کردند. ریاضیدانان و ستاره شناسان مایا بسیار متخصص بودند.

 

برای خوندن ادامه مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 11:41  توسط محمد جلالپور  | 

پدر وگذر عمر

 

4 ساله که بودم فکر میکردم پدرم هر کاری را میتونه انجام بده.

 

5ساله که بودم فکر میکردم پدرم خیلی چیزها را میدونه.

 

6 ساله که بودم فکر میکردم پدرم از همه پدرهای دنیا با هوشتره.

 

8 ساله که شدم.گفتم پدرم همه چیز را هم نمیدونه.

 

10 ساله که شدم با خودم گفتم اون موقع که پدرم بچه بوده همه چیز با حالا کاملا فرق داشته.

 

12 ساله که شدم گفتم خوب طبیعیه!پدر دیگه هیجی راجع به بچگی هاش یادش نمی آد.آخه خیلی پیر تر از این حرفاست.

 

14 ساله که شدم گفتم زیاد حرفای پدرما تحویل نگیرم،آخه اون خیلی امله!

 

16 ساله که شدم دیدم  خیلی نصیحت میکنه، گفتم اه......... باز اون گوش مفتی گیر آورده.

 

 

میخواین بدونین بقیه عمرمون در مورد پدرامون چی فکر میکنیم؟؟؟؟پس روی ادامه مطلب کلیک کنین!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 23:0  توسط محمد جلالپور  | 

آرایشگر و ادای نذر

این یه مطلب طنزه ولی به نظرمن آموزنده هم هست

 

در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر

 كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند.

 بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد

مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به

او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه

بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك

گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند،

آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز

 كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در

بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به

 او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر

خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فكركنید.

 

برای گرفتن جواب روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 13:53  توسط محمد جلالپور  | 

دعا

دعا

لوییز زنی بود با لباس‌های کهنه ومندرس ونگاهی مغموم.وارد خواروبار

 فروشی شدوبا فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او

 بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیماراست ونمی‌تواند کار کند و شش

بچه‌شان بی‌غذا مانده‌اند.جان صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت

و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.

 

 

برای خواندن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 19:26  توسط محمد جلالپور  | 

نجات شخصی از سکته مغزی

چگونه می توان شخصی راازمرگ حتمی نجات داد

·         در یک گاردن پارتی خانم ژولی پایش به  سنگی خورد

·         وبا پشقاب غذا در دستش به زمین خورد، علت زمین

·         خوردنش کفش جدید ش بود که هنوز به آن عادت نکرده بود.

·         دوستان کمک کرده و او را از زمین بلند و بر نیمکتی

·         نشاندند و جویای حالش شدند.جواب داد حالش خوب است وناراحتی ندارد.

 

 

·         مهماندار پشقاب جدیدی با غذا به ایشان داد.

·         خانم ژولی بعد از ظهر خوبی را به اتفاق دوستانش گذراند

·         و بسیار راضی به اتفاق همسرش به خانه برگشت.

·        چند ساعت بعد همسر ژولی به دوستانی که در

·        گاردن پارتی بودند تلفن کرد و اطلاع داد که

·        ژولی را به بیمارستان برده اند.

 

·        خانم ژولی در ساعت 18 همان روز در بیمارستان

·         فوت کرد و پزشگان علت مرک را سکته مغزی

·         A.V.C (Accident vasculaire cérébral)

·         تشخیص دادند.

یک متخصص اعصاب (نرولوگ ) می گوید

بعد از یک ضربه مغزی که منجر به خون ریزی

رگی در ناحیه مغز شده،اگر شخص ضربه دیده را

 در زمانی کمتر از سه ساعت به بیمارستان برسانند

امکان بر طرف کردن حادثه و نجات شخص بسیار

زیاد است. ولی همواره باید قادر به تشخیص حادثه

بود و این عمل بسیار ساده است.

·      


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:42  توسط محمد جلالپور  | 

قضاوت بیخود

قبل از اینکه این داستانا بخونم خودمم از اون دسته آدمایی بود م که

 خیلی زود قضاوت می کردم!!امیدوارم که شما اینجوری نباشین؟ولی

 خوداییش اگر اینجوریین از این داستان پند بگیرین!!اصلا ولش کن

 شما اول این داستانا بخونین بعدش انتخاب با

 خودتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي

 گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن

کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و

 داشت روزنامه مي‌خواند

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد

 هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي

چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده

باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ،

 آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده

بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد:

«حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

 

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به

هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و

 با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه 

اعلام شده رفت.

 وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش

کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که

جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و

 برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از

بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر

زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...

 

 

سنگ ...

پس از رها کردن!

 

سخن پس از گفتن!

 

موقعیت پس از پايان يافتن!

 

و زمان ...

پس از گذشتن!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:42  توسط محمد جلالپور  | 

هفت پند مولانا

هفت پند مولانا

در بخشيدن خطای ديگران مانند شب باش

 

در فروتنی مانند زمين  باش

 

در مهر و دوستی مانند خورشيد  باش

 

هنگام خشم و غضب مانند کوه  باش

 

در سخاوت و کمک به ديگران مانند رود  باش

 

در هماهنگی و کنارآمدن با ديگران مانند دریا

باش


خودت باش همانگونه که مي‌نمايی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:41  توسط محمد جلالپور  | 

تو و مردم

مردم اغلب غيرمنطقي، خودمحور و متعصب هستند،   

در هر حال،

آنها را ببخش!

 

اگر مهربان باشي، مردم تو را متهم مي‌كنند كه پشت اين

 مهرباني‌ها هدف‌هاي خودخواهانه پنهان شده است

در هر حال مهربان باش!

 

اگر موفق شوي،‌


دوستان دروغين و دشمنان واقعي به‌دست خواهي آورد،

در هر حال موفق شو!

 

 

اگر صادق و صريح باشي،


ممكن است تو را فريب دهند،‌

در هر حال صادق و صريح باش!

 

 

چيزي را كه براي ساختنش سال‌ها تلاش كرده‌اي


 مي‌توانند در يك شب نابود كنند، 

در هر حال تو بساز!

 

اگر آرامش و خوشبختي را بيابي


مورد حسد واقع مي‌شوي،

در هر حال به دنبال خوشبختي باش!

 

 

كار خوب امروز تو را،


اغلب افراد فردا فراموش مي‌كنند،

در هر حال تو كار خوبت را انجام بده!

 

بهترين‌هايت را به دنيا بده و اين ممكن است هرگز كافي نباشد،

در هر حال تو بهترين هايت رابه دنیا بده! 

 

مي‌دوني ...

 

در آخر،

هر چی بوده بين تو و خداست،

 
در هر حال هيچ‌كدوم بين تووآنها نبوده!

 

 

این جملات ممکنه بینش خیلی ها رو تغییر نده،

در هر حال تو آن را برای آنها ارسال کن!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:26  توسط محمد جلالپور  | 

خدا

این شعری که به عنوان اولین مطلب براتون میذارم از زنده

 یاد قیصر امین پور راجع به خدا.من که خیلی دوسش

 دارم امید وارم شماهم همینطور باشه.

 

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

 

 

خانه اي دارد ميان ابرها

 

 

مثل قصر پادشاه قصه ها

 

 

خشتي از الماس وخشتي از طلا

 

 

پايه هاي برجش از عاج وبلور

 

 

بر سر تختي نشسته با غرور

 

 

ماه برق كوچكي از تاج او

 

 

هر ستاره پولكي از تاج او

 

 

اطلس پيراهن او آسمان

 

 

نقش روي دامن او كهكشان

 

 

رعد و برق شب صداي خنده اش

 

 

سيل و طوفان نعره توفنده اش


 

دكمه پيراهن او آفتاب

 

 

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

 

 

هيچكس از جاي او آگاه نيست

 

 

هيچكس را در حضورش راه نيست

 

 

پیش از اينها خاطرم دلگير بود

 

 

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

 

 

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

 

 

خانه اش در آسمان دور از زمين

 

 

بود اما در ميان ما نبود

 

 

مهربان و ساده وزيبا نبود

 

 

در دل او دوستي جايي نداشت

 

 

مهرباني هيچ معنايي نداشت

 

 

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

 

 

از زمين، از آسمان،از ابرها

 

 

زود مي گفتند اين كار خداست

 

 

پرس و جو از كار او كاري خطاست

 

 

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

 

 

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

 

 

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

 

 

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

 

 

 ·كج گشودي دست، سنگت مي كند


 

كج نهادي پاي، لنگت مي كند


 

تا خطا كردي عذابت مي كند


 

در ميان آتش آبت مي كند


 

با همين قصه دلم مشغول بود


 

خوابهايم پر ز ديو و غول بود


 

نيت من در نماز و در دعا

 

 

ترس بود و وحشت از خشم خدا


 

هر چه مي كردم همه از ترس بود


 

مثل از بر كردن يك درس بود

 

 

مثل تمرين حساب و هندسه

 

 

مثل تنبيه مدير مدرسه

 

 

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

 

 

مثل تكليف رياضي سخت بود


*****

تا كه يكشب دست در دست پدر

 

 

راه افتادم به قصد يك سفر

 

 

در ميان راه در يك روستا

 

 

خانه اي ديديم خوب و آشنا

 

 

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

 

 

گفت اينجا خانه خوب خداست!

 

 

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

 

 

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

 

 

با وضويي دست ورويي تازه كرد

 

 

با دل خود گفتگويي تازه كرد


 

گفتمش پس آن خداي خشمگين

 

 

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

 

 

گفت آري خانه او بي رياست

 

 

فرش هايش از گليم و بورياست

 

 

مهربان وساده وبي كينه است

 

 

مثل نوري در دل آيينه است

 

 

مي توان با اين خدا پرواز كرد

 

 

سفره دل را برايش باز كرد

 

 

مي شود درباره گل حرف زد

 

 

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

 

 

چكه چكه مثل باران حرف زد.

 

زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:25  توسط محمد جلالپور  | 

سرآغاز

با سلام خدمت تمام هم میهنی های عزیز. وبلاگی که شما سروران افتخار دادین و ازش دیدن می کنین امروز شروع به کار میکنه.امیدوارم با نظراتتون بتونم روز به روز به کیفیتش بیافزایم.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:17  توسط محمد جلالپور  |